GOLHA..............گلها

متن مرتبط با «در قرآن» در سایت GOLHA..............گلها نوشته شده است

انتظار ......................... نادر نادرپور

  • نیلوبلاگ

    GOLHA..............گلها گنجینه ای از شعر و ادب پارسی  آخرين مطالب  مریم حیدر زاده غزل ...................... حافظ مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید ........................فروغ فرخزاد گفتگو ..................كارو انتظار ......................... نادر نادرپور بيادم گريه كن................هما مير افشار عروسک کوکی  .................... فروغ فرخزاد گفتگو ..........................   كارو    شرح پريشاني ..................  وحشي بافقي نا بينا و ست...

    ادامه مطلب
  •  مریم حیدر زاده

  • نیلوبلاگ

    GOLHA..............گلها گنجینه ای از شعر و ادب پارسی  آخرين مطالب  مریم حیدر زاده غزل ...................... حافظ مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید ........................فروغ فرخزاد گفتگو ..................كارو انتظار ......................... نادر نادرپور بيادم گريه كن................هما مير افشار عروسک کوکی  .................... فروغ فرخزاد گفتگو ..........................   كارو    شرح پريشاني ..................  وحشي بافقي نا بينا و ست...

    ادامه مطلب
  • در برابر خدا..................... فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    از تنگنای محبس تاریکیاز منجلاب تیره ی این دنیابانگ پر از نیاز مرا بشنوآه ، ای خدای قادر بی همتایک دم ز گرد پیکر من بشکافبشکاف این حجاب سیاهی راشاید درون سینه ی من بینیاین مایه ی گناه و تباهی رادل نیست این دلی که به من دادیدر خون تپیده ، آه ، رهایش کنیا خالی از هوا و هوس دارشیا پایبند مهر و وفایش کنتنها تو آگهی و تو می دانیاسرار آن خطای نخستین راتنها تو قادری که ببخشاییبر روح من ، صفای نخستین راآه ، ای خدا چگونه تو را گویمکز جسم خویش خسته و بیزارمهر شب بر آستان جلال توگویی امید جسم دگر دارماز دیدگان روشن من بستانشوق به سوی غیر دویدن رالطفی کن ای خدا و بیاموزشاز برق چشم غیر رمیدن راعشقی به من بده که مرا سازدهمچون فرشتگان بهشت تویاری به من بده که در او بینمیک گوشه از صفای سرشت تویک شب ز لوح خاط...

    ادامه مطلب
  • در کوچه سار شب .......................... هوشنگ ابتهاج

  • نیلوبلاگ

    در این سرای بی کسی کسی به در نمی زندبه دشــت پـر مـلال مـا پـرنـده پـر نمی زندیـکی زشـب گرفتگــان چـراغ بـر نمی کندکسی به کوچه سـار شـب در سحر نمی زندنـشسته ام در انـتظار این غـبـار بی سـواردریغ کـز شـبی چنین سـپیده سـر نمی زنددل خـراب من دگـر خـراب تـر نمی شودکه خنجر غمت از این خـراب تر نمی زندگذر گهی ست پر ستم که اندرو به غیر غمیـکی صلای آشــنـا بـه رهگـذر نـمی زندچه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته اتبـرو کـه هـیچ کـس نـدا به گـوش کـر نمی زندنـه سـایه دارم و نـه بـر، بیفکننـدم و سـزاستاگـر نـه بـر درخــت تـر کـسی تـبـر نمی زندهوشنگ ابتهاج بخوانید...

    ادامه مطلب
  • محمدرضا شفیعی کدکنی

  • نیلوبلاگ

    دارم سخنی با تو و گفتن نتوانموین درد نهان سوز نهفتن نتوانمتو گرم سخن گفتن و از جام نگاهتمن مست چنانم که شنفتن نتوانمشادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاهگر دامن وصل تو گرفتن نتوانمبا پرتو ماه آیم و، چون سایه دیوارگامی از سر کوی تو رفتن نتوانمدور از تو من سوخته در دامن شبهاچون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانمفریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغچون غنچه پاییز شکفتن نتوانمای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهمدارم سخنی با تو و گفتن نتوانممحمدرضا شفیعی کدکنی بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دردمندان را دوایی نیست در میخانه ها ........................ مهدی سهیلی

  • نیلوبلاگ

    دردمندان را دوایی نیست در میخانه هاساده دل آنکس که پیمان بست با پیمانه هامست توحیدم نه مست باده اندیشه سوزسر خوشی ها را نجویم از در میخانه هاعکس روی باغبان پیداست در هر برگ گلسیر کن نقش خدا را در پروانه هاداستان اهل دنیا را به دنیا دار گویگوش من آزرده شد از جور این افسانه هاگر که جویی روشنی، در خاطر بشکسته جویرونق مهتاب باشد در دل ویرانه هاسر بپای بینوایان منهم تا زنده امچون خدا را دیده ام در کنج محنت خانه هامهدی سهیلی بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شب بيمار .............................نادر نادرپور

  • نیلوبلاگ

    شب بيماري ام تا صبح پاييدسحرگاهم ربود از دست ،خوابيهمه شب سر به سر بيدار بودمبه اميدي که خيزد آفتابيچراغم خفت . شمع بسترم خفتنتابيدم به بالين پرتو ماهتو گويي ماه - مرغ آسمان - مردچو لب بستند مرغان شبانگاهشمردم نرم نرمکلحظه ها رانه آغازي در آن ديدم نه انجامفرورفتم سپس نوميد و خاموشدر آن تاريکي نيلوفري فامشمردم اختران آسمان راکه شايد برهم افتد ديده ي منولي دردا که ياد ديده ي اونرفت از خاطر شوريده ي منز بسار جستم و افروختمشمعکز آن بيگانه جويم آشناييولي شمع خيالم زودترتافتدلم تاريک شد زان روشناييبه رقص سايه روشن دوختم چشمکه از غم وارهانم خويشتن راولي شمع از نسيم نيمه شب مردنهاد از دست کار سوختن راچو پر شد جام چشکک از مي خوابصداي ساعت بيدار برخاستبه زنگش گوش دادم لحظهاي چندشمردم ضربه ها را تا فرو...

    ادامه مطلب
  • چنان قحط سالی شد اندر دمشق........................سعدی

  • نیلوبلاگ

    چنان قحط سالی شد اندر دمشقکه یاران فراموش کردند عشقچنان آسمان بر زمین شد بخیلکه لب تر نکردند زرع و نخیلبخوشید سرچشمههای قدیمنماند آب، جز آب چشم یتیمنبودی به جز آه بیوه زنیاگر برشدی دودی از روزنیچو درویش بی رنگ دیدم درختقوی بازوان سست و درمانده سختنه در کوه سبزی نه در باغ شخملخ بوستان خورده مردم ملخدر آن حال پیش آمدم دوستیاز او مانده بر استخوان پوستیوگر چه به مکنت قوی حال بودخداوند جاه و زر و مال بودبدو گفتم: ای یار پاکیزه خویچه درماندگی پیشت آمد؟ بگویبغرید بر من که عقلت کجاست؟چو دانی و پرسی سؤالت خطاستنبینی که سختی به غایت رسیدمشقت به حد نهایت رسید؟نه باران همی آید از آسماننه بر میرود دود فریاد خوانبدو گفتم: آخر تو را باک نیستکشد زهر جایی که تریاک نیستگر از نیستی دیگری شد هلاکتو را هست، بط ر...

    ادامه مطلب
  • پشت دریاها شهری ست ........................سهراب سپهری

  • نیلوبلاگ

    قایقی خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب.دور خواهم شد از این خاک غریبکه در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشققهرمانان را بیدار کند.قایق از تور تهیو دل از آرزوی مروارید،هم چنان خواهم راند.نه به آبی ها دل خواهم بستنه به دریا-پریانی که سر از خاک به در میآرندو در آن تابش تنهایی ماهی گیرانمی فشانند فسون از سر گیسوهاشان.هم چنان خواهم راند.هم چنان خواهم خواند:“دور باید شد، دور.”مرد آن شهر اساطیر نداشت.زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.هیچ آیینه تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.دور باید شد، دور.شب سرودش را خواند،نوبت پنجرههاست.”هم چنان خواهم خواند.هم چنان خواهم راند.پشت دریاها شهری استکه در آن پنجرهها رو به تجلی باز است.بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند.د...

    ادامه مطلب
  • اشکی در گذرگاه تاریخ.............................. فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    از همان روزی که دست حضرت قابیلگشت آلوده به خون هابیلاز همان روزی که فرزندان آدمزهر تلخ دشمنی در خون شان جوشیدآدمیت مرده بودگرچه آدم زنده بوداز همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختنداز همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختندآدمیت مرده بودبعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسبابگشت و گشتقرنها از مرگ آدم هم گذشتای دریغآدمیت برنگشتقرن ماروزگارمرگ انسانیت استسینه دنیا ز خوبی ها تهی استصحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی استصحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاستقرن موسی چمبه هاستروزگار مرگ انسانیت استمن که از پژمردن یک شاخه گلاز نگاه ساکت یک کودک بیماراز فغان یک قناری در قفساز غم یک مرد درزنجیر حتی قاتلی بر داراشک در چشمان و بغضم در گلوستوندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوستمرگ او را از کجا ...

    ادامه مطلب
  • مادر ...................... ایرج میرزا

  • نیلوبلاگ

    پسر رو قدر مادر دان که دایمکشد رنج پسر بیچاره مادربرو بیش از پدر خواهش که خواهدتو را بیش از پدر بیچاره مادرزجان محبوب تر دارش که داردزجان محبوب تر بیچاره مادراز این پهلو به آن پهلو نغلتدشب از بیم خ...

    ادامه مطلب
  • گرگ درون ...................فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    گفت دانایی که: گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر!لاجرمجاری ست پیکاری سترگروز و شب، ما بین این انسان و گرگزور بازوچاره این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستای بسا انسان رنجورپریشسخت پیچیده گلوی ...

    ادامه مطلب
  • بيادم گريه كن مادر ................. شهین حنانه

  • نیلوبلاگ

    بيادم گريه كن مادر كه امشبزاشك آيينه چشمم پر آب استبه من گفتي صبوري كن در اين دردكه پشت ابر گريان آفتاب استبيادم گريه كن امشب كه امشببجاي او كنارم غم نشتهبگو با من حديث شيشه و سنگكه جام نازك ق...

    ادامه مطلب
  • اشکی در گذرگاه تاریخ ..................فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    از همان روزی که دست حضرت قابیلگشت آلوده به خون حضرت هابیلاز همان روزی که فرزندان آدمزهر تلخ دشمنی در خون شان جوشیدآدمیت مُرد !گرچه آدم زنده بوداز همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختنداز همان رو...

    ادامه مطلب
  • مادر ................. ایرج میرزا

  • نیلوبلاگ

    داد معشوقه به عاشق پيغام كه كند مادر تو با من جنگ هر كجا بيندم و از دور كند چهر پر چين و جبين پر اژنگ با نگاه غضب آ لودزند بردل نازك من تير خدنگ از در خ...

    ادامه مطلب
  • اشکی در گذرگاه تاریخ ................... فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    از همان روزی که دست حضرت قابیلگشت آلوده به خون حضرت هابیلاز همان روزی که فرزندان آدمصدر پیغام آوران حضرت باری تعالیزهر تلخ دشمنی در خونشان جوشیدآدمیت مردگرچه آدم زنده بوداز همان روزی که یوسف را ب...

    ادامه مطلب
  • یاد دارم در غروبی سرد سرد،......... قیصر امین پور

  • نیلوبلاگ

    یاد وبلاگ دارم کلمه در وبلاگ غروبی کلمه سرد وبلاگ سرد، کلمه می گذشت از کوچه ما دوره گرد،داد می زد: "کهنه قالی می خرم، دست دوم، جنس عالی می خرم، کوزه و ظرف سفالی می خرم، گر نداری، شیشه خالی می خرم"،اشک در چشمان بابا حلقه بست، عاقبت آه...

    ادامه مطلب
  • در برابر خدا .......................فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    از تنگنای محبس تاریکی،از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو، آه ای خدا ی قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را، دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده آه رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من صفای،نخستین را آه ای خدا چگونه ترا گویم کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو گویی امید جسم دگر دارم از دیدگان روشن من بستان شوق به سوی غیر دویدن را لطفی کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر رمیدن را عشقی به من بده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری به من بده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت تو یک...

    ادامه مطلب
  • در برابر خدا .......................فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    از تنگنای محبس تاریکی، از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو، آه ای خدا ی قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را، دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده آه رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من صفای،نخستین را آه ای خدا چگونه ترا گویم کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو گویی امید جسم دگر دارم از دیدگان روشن من بستان شوق به سوی غیر دویدن را لطفی کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر رمیدن ر عشقی به من بده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری به من بده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت...

    ادامه مطلب
  • پسر رو قدر مادر دان که دایم

  • نیلوبلاگ

    پسر رو قدر مادر دان که دایم کشد رنج پسر بیچاره مادر برو بیش از پدر خواهش که خواهد تو را بیش از پدر بیچاره مادر زجان محبوب تر دارش که دارد زجان محبوب تر بیچاره مادر از این پهلو به آن پهلو نغلتد شب از بیم خطر بیچاره مادر نگهداری کند نه ماه و نه روز تو را چون جان به بر بیچاره مادر به وقت زادن تو مرگ خود را بگیرد در نظر بیچاره مادر بشوید کهنه و آراید او را چو کمتر کارگر بیچاره مادر تمو...

    ادامه مطلب