
ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تواَم سنگین شدهای به روی چشم من گسترده خویششادیَم بخشیده از اندوه بیشهمچو بارانی که شوید جسم خاکهستیَم زآلودگی ها کرده پاکای تپش های تن سوزان منآتشی در سایهٔ مژگان منای ز گندمزارها سرشارترای ز زرین شاخه ها پر بارترای در ِ بگشوده بر خورشیدهادر هجوم ِ ظلمتِ تردید هابا تواَم دیگر ز دردی بیم نیستهست اگر ، جز درد خوشبختیم نیستاین دل تنگ من و این بار نور ؟هایهوی زندگی در قعر گور ؟ای دو چشمانت چمنزاران منداغ چشمت خورده بر چشمان منپیش از اینت گر که در خود داشتمهر کسی را تو نمی انگاشتمدرد تاریکیست درد خواستنرفتن و بیهوده خود را کاستنسرنهادن بر سیه دل سینه هاسینه آلودن به چرک کینه هادر نوازش ، نیش ماران یافتنزهر در لبخند یاران یافتنزر نهادن در کف طرّارهاگمشدن در ...
ادامه مطلب
ای شب از رویای, تو رنگین, شدهسینه از عطر تو ام سنگین شدهای به روی چشم من گسترده خویششایدم بخشیده از اندوه پیشهمچو بارانی که شوید جسم خکهستیم ز آلودگی ها کرده پکای تپش های تن سوزان منآتشی در ...
ادامه مطلب