GOLHA..............گلها

متن مرتبط با «فرخزاد» در سایت GOLHA..............گلها نوشته شده است

عروسک کوکی .................... فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    GOLHA..............گلها گنجینه ای از شعر و ادب پارسی  آخرين مطالب  مریم حیدر زاده غزل ...................... حافظ مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید ........................فروغ فرخزاد گفتگو ..................كارو انتظار ......................... نادر نادرپور بيادم گريه كن................هما مير افشار عروسک کوکی  .................... فروغ فرخزاد گفتگو ..........................   كارو    شرح پريشاني ..................  وحشي بافقي نا بينا و ست...

    ادامه مطلب
  • مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید ........................فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    GOLHA..............گلها گنجینه ای از شعر و ادب پارسی  آخرين مطالب  مریم حیدر زاده غزل ...................... حافظ مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید ........................فروغ فرخزاد گفتگو ..................كارو انتظار ......................... نادر نادرپور بيادم گريه كن................هما مير افشار عروسک کوکی  .................... فروغ فرخزاد گفتگو ..........................   كارو    شرح پريشاني ..................  وحشي بافقي نا بينا و ست...

    ادامه مطلب
  • ای شب از رویای تو رنگین شده ....................فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تواَم سنگین شدهای به روی چشم من گسترده خویششادیَم بخشیده از اندوه بیشهمچو بارانی که شوید جسم خاکهستیَم زآلودگی ها کرده پاکای تپش های تن سوزان منآتشی در سایهٔ مژگان منای ز گندمزارها سرشارترای ز زرین شاخه ها پر بارترای در ِ بگشوده بر خورشیدهادر هجوم ِ ظلمتِ تردید هابا تواَم دیگر ز دردی بیم نیستهست اگر ، جز درد خوشبختیم نیستاین دل تنگ من و این بار نور ؟هایهوی زندگی در قعر گور ؟ای دو چشمانت چمنزاران منداغ چشمت خورده بر چشمان منپیش از اینت گر که در خود داشتمهر کسی را تو نمی انگاشتمدرد تاریکیست درد خواستنرفتن و بیهوده خود را کاستنسرنهادن بر سیه دل سینه هاسینه آلودن به چرک کینه هادر نوازش ، نیش ماران یافتنزهر در لبخند یاران یافتنزر نهادن در کف طرّارهاگمشدن در ...

    ادامه مطلب
  • اسیر ..........................فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن آسمان صاف و روشنمن این کنج قفس ، مرغی اسیرمز پشت میله های سرد تیرهنگاه حسرتم حیران به رویتدر این فکرم که دستی پیش آیدو من ناگه گشایم پر به سویتدر این فکرم که در یک لحظه غفلتاز این زندان خامُش پر بگیرمبه چشم مرد زندانبان بخندمکنارت زندگی از سر بگیرمدر این فکرم من و دانم که هرگزمرا یارای رفتن زین قفس نیستاگر هم مرد زندانبان بخواهددگر از بهر پروازم نفس نیستز پشت میله ها هر صبح روشننگاه کودکی خندد به رویمچو من سر می کنم آواز شادیلبش با بوسه می آید به سویماگر ای آسمان ، خواهم که یک روزاز این زندان خامُش پر بگیرمبه چشم کودک گریان چه گویمز من بگذر ، که من مرغی اسیرممن آن شمعم که با سوز دل خویشفروزان می کنم ویرانه ای رااگر خواهم که خاموشی ...

    ادامه مطلب
  • در برابر خدا..................... فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    از تنگنای محبس تاریکیاز منجلاب تیره ی این دنیابانگ پر از نیاز مرا بشنوآه ، ای خدای قادر بی همتایک دم ز گرد پیکر من بشکافبشکاف این حجاب سیاهی راشاید درون سینه ی من بینیاین مایه ی گناه و تباهی رادل نیست این دلی که به من دادیدر خون تپیده ، آه ، رهایش کنیا خالی از هوا و هوس دارشیا پایبند مهر و وفایش کنتنها تو آگهی و تو می دانیاسرار آن خطای نخستین راتنها تو قادری که ببخشاییبر روح من ، صفای نخستین راآه ، ای خدا چگونه تو را گویمکز جسم خویش خسته و بیزارمهر شب بر آستان جلال توگویی امید جسم دگر دارماز دیدگان روشن من بستانشوق به سوی غیر دویدن رالطفی کن ای خدا و بیاموزشاز برق چشم غیر رمیدن راعشقی به من بده که مرا سازدهمچون فرشتگان بهشت تویاری به من بده که در او بینمیک گوشه از صفای سرشت تویک شب ز لوح خاط...

    ادامه مطلب
  • امشب از آسمان دیده تو...................فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    امشب از آسمان دیده توروی شعرم ستاره می بارددر سکوت سپید کاغذهاپنجه هایم جرقه می کاردشعر دیوانه تب آلودمشرمگین از شیار خواهش هاپیکرش را دوباره می سوزدعطش جاودان آتش هاآری، آغاز دوست داشتن استگر چه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباستاز سیاهی چرا حذر کردنشب پر از قطره های الماس استآنچه از شب بجای می ماندعطر سکر آور گل یاس استآه، بگذار گم شوم در توکس نیابد ز من نشانه منروح سوزان آه مرطوبتبوزد بر تن ترانه منآه، بگذار زین دریچه بازخفته در پرنیان رؤیاهابا پر روشنی سفر گیرمبگذرم از حصار دنیاهادانی از زندگی چه می خواهممن تو باشم، تو، پای تا سر توزندگی گر هزارباره بودبار دیگر تو، بار دیگر توآنچه در من نهفته دریائیستکی توان نهفتنم باشدبا تو زین سهمگین توفانیکاش یارای گفتن...

    ادامه مطلب
  • فروغ فرخزاد....................... زندگی

  • نیلوبلاگ

    آه ای زندگی منم که هنوزبا همه پوچی از تو لبریزمنه به فکرم که رشته پاره کنمنه بر آنم که از تو بگریزمهمه ذرات جسم خاکی مناز تو ای شعر گرم در سوزندآسمانهای صاف را مانندکه لبالب ز باده ی روزندبا هزاران جوانه میخواندبوته نسترن سرود تراهر نسیمی که می وزد در باغمی رساند به او درود ترامن ترا در تو جستجو کردمنه در آن خوابهای رویاییدر دو دست تو سخت کاویدمپر شدم پر شدم ز زیباییپر شدم از ترانههای سیاهپر شدم از ترانه های سپیداز هزاران شراره های نیازاز هزاران جرقه های امیدحیف از آن روزها که من با خشمبه تو چون دشمنی نظر کردمپوچ پنداشتم فریب تراز تو ماندم ترا هدر کردمغافل از آنکه تو به جایی و منهمچو آبی روان که در گذرمگمشده درغبار شون زوالره تاریک مرگ می سپرمآه ای زندگی من آینه اماز تو چشمم پر از نگاه شودور...

    ادامه مطلب
  • حلقه زر ......................... فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    دخترک خنده کنان گفت که چیستراز این حلقه زرراز این حلقه که انگشت مرااین چنین تنگ گرفته است به برراز این حلقه که در چهره اواینهمه تابش و رخشندگی استمرد حیران شد و گفتحلقه خوشبختی است حلقه زندگی استهمه گفتند : مبارک باشددخترک گفت : دریغا که مراباز در معنی آن شک باشدسالها رفت و شبیزنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زردید در نقش فروزنده اوروزهایی که به امید وفای شوهربه هدر رفته هدرزنپریشان شد و نالید که وایوای این حلقه که در چهره اوباز هم تابش و رخشندگی استحلقه بردگی و بندگی است بخوانید...

    ادامه مطلب
  • افسانه تلخ .......................... فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    نه امیدی که بر آن خوش کنم دلنه پیغامی نه پیک آشنایینه در چشمی نگاه فتنه سازینه آهنگ پر از موج صداییز شهر نور و عشق و درد و ظلمتسحر گاهی زنی دامنکشان رفتپریشان مرغ ره گم کرده ای بودکه زار و خسته سوی آشیان رفتکجا کس در قفایش اشک غم ریختکجا کس با زبانش آشنا بودندانستند این بیگانه مردمکه بانگ او طنین ناله ها بودبه چشمی خیره شد شاید بیابدنهانگاه امید و آرزو رادریغا آن دو چشم آتش افروزبه دامان گناه افکند او رابه او جز از هوس چیزی نگفتنددر او جز جلوه ظاهر ندیدندبه هرجا رفت در گوشش سرودندکه زن را بهر عشرت آفریدندشبی در دامنی افتاد و نالیدمرو ! بگذار در این واپسین دمز دیدارت دلم سیراب گرددشبح پنهان شد و در خورد بر همچراامید بر عشقی عبث بست ؟چرا در بستر آغوش او خفت ؟چرا راز دل دیوانه اش رابه گوش عاشقی...

    ادامه مطلب
  • یک پنجره برای دیدن .................... فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    یک پنجره برای دیدنیک پنجره برای شنیدنیک پنجره که مثل حلقهٔ چاهیدر انتهای خود به قلب زمین میرسدو باز میشود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبیرنگیک پنجره که دستهای کوچک تنهایی رااز بخشش شبانهٔ عطر ستارههای کریمسرشار میکند.و میشود از آنجاخورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کردیک پنجره برای من کافیست.من از دیار عروسکها میآیماز زیر سایههای درختان کاغذیدر باغ یک کتاب مصوراز فصلهای خشک تجربههای عقیم دوستی و عشقدر کوچههای خاکی معصومیتاز سالهای رشد حروف پریدهرنگ الفبادر پشت میزهای مدرسهٔ مسلولاز لحظهای که بچهها توانستندبر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسندو سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.من از میان ریشههای گیاهان گوشتخوار میآیمو مغز من هنوزلبریز از صدای وحشت پروانهایست که او رادر دفتری به سنجاقیمصلوب...

    ادامه مطلب
  • حلقه ................................. فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    دخترک خنده کنان گفت که چیستراز این حلقه زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره اواینهمه تابش و رخشندگی استمرد حیران شد و گفتحلقه خوشبختی است حلقه زندگی است همه گفتند : مبارک باشددخترک گفت : دریغا که مراباز در معنی آن شک باشدسالها رفت و شبیزنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زردید در نقش فروزنده اوروزهایی که به امید وفای شوهربه هدر رفته هدرزنپریشان شد و نالید که وایوای این حلقه که در چهره اوباز هم تابش و رخشندگی استحلقه بردگی و بندگی است فروغ فرخزاد بخوانید...

    ادامه مطلب
  • وداع .............................فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    می روم خسته و افسرده و زارسوی منزلگه ویرانه خویشبه خدا می برم از شهر شمادل شوریده و دیوانه خویشمی برم تا که در آن نقطه دورشستشویش دهم از رنگ نگاهشستشویش دهم از لکه عشقزین همه خواهش بیجا و تباهمی برم...

    ادامه مطلب
  • اسیر .......................فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن آسمان صاف و روشنمن این کنج قفس مرغی اسیرمز پشت میله های سرد تیرهنگاه حسرتم حیران بهرویتدر این فکرم که دستی پیش آیدو من ناگه گشایم پر به ...

    ادامه مطلب
  • ای شب از رویای تو رنگین شده .........فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    ای شب از رویای, تو رنگین, شدهسینه از عطر تو ام سنگین شدهای به روی چشم من گسترده خویششایدم بخشیده از اندوه پیشهمچو بارانی که شوید جسم خکهستیم ز آلودگی ها کرده پکای تپش های تن سوزان منآتشی در ...

    ادامه مطلب
  • وداع .................فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ نگاه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه...

    ادامه مطلب
  • در برابر خدا .......................فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    از تنگنای محبس تاریکی،از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو، آه ای خدا ی قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را، دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده آه رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من صفای،نخستین را آه ای خدا چگونه ترا گویم کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو گویی امید جسم دگر دارم از دیدگان روشن من بستان شوق به سوی غیر دویدن را لطفی کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر رمیدن را عشقی به من بده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری به من بده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت تو یک...

    ادامه مطلب
  • در برابر خدا .......................فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    از تنگنای محبس تاریکی، از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو، آه ای خدا ی قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را، دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده آه رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من صفای،نخستین را آه ای خدا چگونه ترا گویم کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو گویی امید جسم دگر دارم از دیدگان روشن من بستان شوق به سوی غیر دویدن را لطفی کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر رمیدن ر عشقی به من بده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری به من بده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت...

    ادامه مطلب
  • عاشقانه ........................ فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت ترد...

    ادامه مطلب
  • فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وح...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    فروغ فرخزاد | فروغ فرخزاد ویکی پدیا | فروغ فرخزاد اشعار | فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان | فروغ فرخزاد تولدی دیگر | فروغ فرخزاد عصیان | فروغ فرخزاد پنجره | فروغ فرخزاد pdf |