
یکی نامرد نصرانیزنی را نزد عیسی برد،و در محضر شهادت دادکه این زن پاکدامن نیست! ... زن از شرم گنهچون آهوی زخمی، هراسان بودو مروارید اشکشاز خجالت روی مژگان بود، مسیحا از تأثّر،همچو گردابی به خود پیچید،و توآم با سکوتی سوی یاران دید،ز چشم همرهانشناگهان برق غضب جوشید، یکی آهسته،امّا با ادب پرسید:که ای روح مقدّساز چه خاموشی؟چرا از جرم این پتیارهاین سان دیده میپوشی؟سزای این چنین جرمیمگر بر تو مبرهن نیست؟ ولی فرزند مریم،همچنان با شاخۀ خشکی که بر کف داشت،نقشی بر زمین میزد،و با پای تفکرگام در راه یقین میزد، که ناگه،اعتراض دیگری، زان جمع، بالا شد.که ای عیس...
ادامه مطلب