حافظ ........................... غزل
-
تاریخ: 1403/2/10 ساعت: 19:12
نوبهار است در ان کوش که خوشدل باشیکه بسی گل بدمد باز و تو در گل باشیمن نگویم که کنون با که نشین و چه بنوشکه تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشیچنگ در پرده همین میدهدت پند ولیوعظت ان گاه کند سود که قابل باشیدر چمن هر ورقی دفتر حالی دگر استحیف باشد که ز کار همه ی غافل باشینقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزافگر...
من همان نایم که گر خوش بشنوی.........................هوشنگ_ابتهاج
-
تاریخ: 1403/2/10 ساعت: 19:12
من همان نایم که گر خوش بشنویشرح دردم با تو گوید مثنوییک نفس دردم ، هزار آواز بینروح را شیدایی پرواز بینمن همان جامم که گفت آن غمگساربا دل خونین، لب خندان بیارمن خمش کردم خروش چنگ راگر چه صد زخم است این دلتنگ رامن همان عشقم که در فرهاد بوداو نمی دانست و خود را می ستودمن همی کندم نه تیشه، کوه را،عشق ش...
نرم نرمک میرسد اینک بهار ...................فریدون مشیری
-
تاریخ: 1403/1/19 ساعت: 12:32
پیشاپیش شال نو مبارکبوی باران، بوی سبزه، بوی خاکشاخههای شسته، باران خورده، پاکآسمان آبی و ابر سپيدبرگهای سبز بيدعطر نرگس، رقص بادنغمه شوق پرستوهای شادخلوت گرم کبوترهای مستنرم نرمک می رسد اينک بهارخوش به حال روزگارخوش به حال چشمه ها و دشتهاخوش به حال دانهها و سبزههاخوش به حال غنچه های نيمه بازخوش به ...
غزل ..........................حافظ
-
تاریخ: 1403/1/19 ساعت: 12:32
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزیاز این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزیچو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کنکه قارون را غلطها داد سودای زراندوزیز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل استکه زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزیبه صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانیبه گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزیچو امکان ...
فروغی بسطامی - غزل شمارهٔ ۲۲۱
-
تاریخ: 1403/1/19 ساعت: 12:32
عید آمد و مرغان ره گلزار گرفتندوز شاخه گل داد دل زار گرفتنداز رنگ چمن پردهٔ بزاز دریدندوز بوی سمن طاقت عطار گرفتندپیران کهن بر لب انهار نشستندمستان جوان دامن کهسار گرفتندزهاد ز کف رشتهٔ تسبیح فکندندعباد ز سر دستهٔ دستار گرفتندیک قوم قدم از سر سجاده کشیدندیک جمع سراغ از در خمار گرفتندیک زمره به شوخی ...
زلف آشفته ......................حافظ
-
تاریخ: 1402/12/22 ساعت: 15:18
زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مستپیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دستنرگسش عربدهجوی و لبش افسوسکناننیم شب دوش به بالین من آمد بنشستسر فرا گوش من آورد به آواز حزینگفت ای عاشق دیرینهٔ من خوابت هست؟عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهندکافر عشق بود گر نشود باده پرستبرو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیرکه نداد...
الا، ای رهگذر .............................کارو
-
تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 14:17
الا، ای رهگذر! منگر چنین بیگانه بر گور-امچه میخواهی؟ چه میجویی در این کاشانهی عور-امچهسان گویم؟ چهسان گریم حدیث قلبِ رنجور-ام؟از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردننمیدانی! چه میدانی که آخر چیست منظور-ام؟تنِ من لاشهی فقر است و من زندانی زور-امکجا میخواستم مردن؟ حقیقت کرد مجبور-امچه شبها تا سحر ...
گفتگو .......................کارو
-
تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 14:17
گفتم: ای پیر جهاندیده بگواز چه تا گشته، بدین سان کمرتمادرت زاد، به این صورت زشت؟یا که ارثی است تو را از پدرت؟ناله سر داد: که فرزند مپرسسرگذشت من افسانه ستآسمان داند و دستم،که چه سانکمرم تا شد و تا خورده شکستهر چه بد دیدم از این نظم خرابهمه از دیدهٔ قسمت دیدمفقر و بدبختی خود، در همه حالبا ترازوی فلک ...
سیاوش کسرایی
-
تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 1:09
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست!همه دریا از آن ما کن ای دوست!دلم دریا شد و دادم به دستتمکش دریا به خون، پروا کن ای دوست!کنار چشمه ای بودیم در خوابتو با جامی ربودی ماه از آبچو نوشیدیم از آن جام گواراتو نیلوفر شدی، من اشک مهتابتن بیشه پر از مهتابه امشبپلنگ کوه ها در خوابه امشببه هر شاخی دلی سامون گرف...
قاصدک هان چه خبر آوردی .................... اخوان ثالث
-
تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 1:09
قاصدک هان چه خبر آوردی ؟از کجا وز که خبر آوردی ؟خوش خبر باشی اما اماگرد بام و در منبی ثمر می گردیانتظار خبری نیست مرانه ز یاری، نه ز دیّار و دیاری باریبرو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسبرو آنجا که تو را منتظرندقاصدکدر دل من همه کورند و کرنددست بردار از این در وطن خویش غریبقاصد تجربه های همه تلخبا دلم...
شعر فعل مجهول .....................سيمين بهبهاني
-
تاریخ: 1402/10/25 ساعت: 23:21
بچهها ـ صبحتان بهخير، سلام!درس امروز، فعل مجهول است.فعل مجهول چيست؟ ميدانيد؟نسبت فعل ما به مفعول است...در دهانم زبان چو آويزيدر تهيگاه زنك، ميلغزيدصوت ناسازم آنچنان كه مگرشيشه بر روي سنگ ميلغزيدساعتي داد آن سخن دادمحق گفتار را ادا كردمتا از اعجاز خود شوم آگاهژاله را زان ميان صدا كردم:ژاله! از درس من...
نسخۀ خیال ..................................شهریار
-
تاریخ: 1402/10/19 ساعت: 20:17
با رنگ و بویت ای گل! گل رنگ و بو نداردبا لعلت آب حیوان آبی به جو نداردشب خیال تو کشیدم به بر خویش و سحربسترم بوی سر زلف تو میداد هنوزنیستم مانند بلبل نغمهسنج هر گلیانتخاب ما ز خوبان یک گلاندام است و بسهرگز به حسن ساخته عاشق نمیشومگلهای کاغذی دل بلبل نمیبرنداز عشق من به هر سو در شهر گفتگویی استمن عاش...
شب یلدا همیشه جاودانی است ........... علی واشقانی
-
تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 19:45
شب یلدا همیشه جاودانی استزمستان را بهارزندگانی استشب یلدا شب فر و کیان استنشان ازسنت ایرانیان استشب یلد ا و وصف بی مثالشخداوندا مخواه ،هرگز زوالششب یلدا فراتر از همه شبنبینم هیچ کس افتاده در تبشب یلدا زحزن و غم مبراستبساط شادمانی ها مهیاستشب یلدا بیا روشن روان شوبه نزد شاعران همزبان شوشب یلدا شب سال...
فروغ فرخزاد....................... زندگی
-
تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 19:45
آه ای زندگی منم که هنوزبا همه پوچی از تو لبریزمنه به فکرم که رشته پاره کنمنه بر آنم که از تو بگریزمهمه ذرات جسم خاکی مناز تو ای شعر گرم در سوزندآسمانهای صاف را مانندکه لبالب ز باده ی روزندبا هزاران جوانه میخواندبوته نسترن سرود تراهر نسیمی که می وزد در باغمی رساند به او درود ترامن ترا در تو جستجو کرد...
هوشنگ ابتهاج
-
تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 12:53
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادیبه غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادیز تو دارم این غم خوش به جهان ازا ین چه خوشترتو چه دادیَم که گویم که از آن بهاَم ندادیچه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشینبه از این در تماشا که به روی من گشادیتویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزینظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟...
غزل ............................. مولانا
-
تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 16:30
سنگ شكاف میكند در هوس لقای توجان پر و بال میزند در طرب هوای توآتش آب میشود عقل خراب میشوددشمن خواب میشود دیده من برای توجامه صبر میدرد عقل ز خویش میرودمردم و سنگ میخورد عشق چو اژدهای توبند مكن رونده را گریه مكن تو خنده راجور مكن كه بنده را نیست كسی به جای توآب تو چون به جو رود كی سخنم نكو رودگاه دمم...
غزل .......................... سنایی غزنوی
-
تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 15:12
آن جام لبالب کن و بردار مرا دهاندک تو خودرای ساقی و بسیار مرا ده هرکس که نیاید به خرابات و کند کبراو را بر خود بار مده بار مرا ده مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخشتسبیح ترا دادم و زنار مرا ده ای آنکه سر رندی و قلاشی داریپس مرد منی دست دگر بار مرا ده ای زاهد ابدال چو کردار برد میسردی مکن آن بادهی کردا...
شعر از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است ....... سعدی
-
تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 15:12
از هر چه میرود سخن دوست خوشتر استپیغام آشنا نفس روحپرور استهرگز وجود حاضر غایب شنیدهای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر استشاهد که در میان نبود شمع گو بمیرچون هست اگر چراغ نباشد منور استابنای روزگار به صحرا روند و باغصحرا و باغ زندهدلان کوی دلبر استجان میروم که در قدم اندازمش ز شوقدرماندهام هنوز که نزل...
غزل .............................وحشی بافقی
-
تاریخ: 1402/8/16 ساعت: 20:46
گر چه میدانم که میرنجی و مشکل میشودگر نکوبی حلقه صد جا بر در دل میشودهمچو فانوسش کسی باید که دارد پاس حسنزانکه لازم گشت و جایش شمع محفل میشودیک رهش خاص از برای جان ما بیرون فرستآن نگه کش تا به ما سد جای منزل میشودرخنه بند دیده امید خواهد شد مکنخاک کویت کز سرشک اشک ما گل میشودآنچه کردی انفعالش عذر خو...
آب را گل نکنیم ......................سهراب سپهری
-
تاریخ: 1402/8/16 ساعت: 20:46
آب را گل نکنیمدر فرودست انگار، کفتری میخورد آبیا که در بیشه دور، سیرهیی پر میشوید.یا در آبادی، کوزهیی پر میگردد.آب را گل نکنیم:شاید این آب روان، میرود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.زن زیبایی آمد لب رود،آب را گل نکنیم:روی زیبا دو برابر شده است.چه گوارا ...