پشت دریاها شهری ست ........................سهراب سپهری
-
تاریخ: 1401/11/29 ساعت: 13:52
قایقی خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب.دور خواهم شد از این خاک غریبکه در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشققهرمانان را بیدار کند.قایق از تور تهیو دل از آرزوی مروارید،هم چنان خواهم راند.نه به آبی ها دل خواهم بستنه به دریا-پریانی که سر از خاک به در میآرندو در آن تابش تنهایی ماهی گیرانمی فشانند فسون از سر گیس...
غزل ............................حافظ
-
تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 3:26
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندواندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادندبیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردندباده از جام تجلی صفاتم دادندچه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبیآن شب قدر که این تازه براتم دادندبعد از این روی من و آینه وصف جمالکه در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادندمن اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجبمستحق بودم و ای...
ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﻏﺮﻭﺑﯽ ﺳﺮﺩ ﺳﺮﺩ،
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 0:57
ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﻏﺮﻭﺑﯽ ﺳﺮﺩ ﺳﺮﺩ،ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎ ﺩﻭﺭﻩ ﮔﺮﺩ،ﺩﺍﺩ ﻣﯽ ﺯﺩ: ” ﮐﻬﻨﻪ ﻗﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﻡ،ﺩﺳﺖ ﺩﻭﻡ، ﺟﻨﺲ ﻋﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﻡ،ﮐﻮﺯﻩ ﻭ ﻇﺮﻑ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﻡ،ﮔﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﺷﯿﺸﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﻡ” ،?ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺎﺑﺎ ﺣﻠﻘﻪ ﺑﺴﺖ،ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ، ﺑﻐﺾ ﺍﺵ ﺷﮑﺴﺖ،ﺍﻭﻝ ﻣﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﯿﺴﺖ،ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺷﮑﺮﺕ، ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ؟!!!?ﺳﻮﺧﺘﻢ، ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺑ...
مولانا
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 0:57
اي عاشقــان اي عاشقـان پیمانه را گم كرده امدركنج ویران مــــانده ام ؛ خمخــــانه را گم كرده امهم در پی بالائیــــان ؛ هم من اسیــر خاكیانهم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم كرده امآهـــــم چو برافلاك شد اشكــــم روان بر خاك شدآخـــــر از این جا نیستم ؛ كاشـــــانه را گم كرده امدرقالب این خاكیان ...
یک پنجره برای دیدن .................... فروغ فرخزاد
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 0:57
یک پنجره برای دیدنیک پنجره برای شنیدنیک پنجره که مثل حلقهٔ چاهیدر انتهای خود به قلب زمین میرسدو باز میشود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبیرنگیک پنجره که دستهای کوچک تنهایی رااز بخشش شبانهٔ عطر ستارههای کریمسرشار میکند.و میشود از آنجاخورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کردیک پنجره برای من کافیست.من ا...
غزل ......................... حافظ
-
تاریخ: 1401/7/6 ساعت: 3:07
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشتکه گناه دگران بر تو نخواهند نوشتمن اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باشهر کسی آن درود عاقبت کار که کشتهمه کس طالب یارند چه هشیار و چه مستهمه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشتسر تسلیم من و خشت در میکدههامدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشتناامیدم مکن از سابقه لطف ازلتو پس پرد...
اشکی در گذرگاه تاریخ.............................. فریدون مشیری
-
تاریخ: 1401/7/6 ساعت: 3:07
از همان روزی که دست حضرت قابیلگشت آلوده به خون هابیلاز همان روزی که فرزندان آدمزهر تلخ دشمنی در خون شان جوشیدآدمیت مرده بودگرچه آدم زنده بوداز همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختنداز همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختندآدمیت مرده بودبعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسبابگشت و گشتقرنها...
غزل ............................ حافظ
-
تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 4:05
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمیچشم آسایش که دارد از سپهر تیزروساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمیزیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفتصعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمیسوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگلشاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمیدر طریق عشقبازی امن و...
من نه منم .............................مولانا
-
تاریخ: 1401/2/25 ساعت: 21:33
خواجه مگو که من منم من نه منم نه من منمگر تو تویی و من منم من نه منم نه من منمعا شق زار او منم بی دل و یا ر او منم با غ و بها ر او منم من نه منم نه من منمیار و نگار او منم غنچه و خار او منمبر سر دار او منم من نه منم نه من منملاله عذار او منم چاره ی کار او منمحسن وجوار او منم من نه منم نه من منمباغ ...
جلوه معشوقه ….....................حافظ
-
تاریخ: 1401/2/25 ساعت: 21:33
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشتو اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشتگفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیستگفت ما را جلوه معشوق در این کار داشتیار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراضپادشاهی کامران بود از گدایی عار داشتدر نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوستخرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشتخیز تا ب...
لیلا مؤمنپور
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 10:33
هوا سرد استمن از عشق لبریزمچنان گرممچنان با یاد تو در خویش سرگرممکه رفت روزها و لحظهها از خاطرم رفته استهوا سرد است اما منبه شور و شوق دلگرممچه فرقی میکند فصل بهاران یا زمستان است؟تو را هر شب درون خواب میبینم..تمام دستههای نرگس دیماه را در راه میچینمو وقتی از میان کوچه میآییو وقتی قامتت را در زلال ا...
حلقه ................................. فروغ فرخزاد
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 10:33
دخترک خنده کنان گفت که چیستراز این حلقه زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره اواینهمه تابش و رخشندگی استمرد حیران شد و گفتحلقه خوشبختی است حلقه زندگی است همه گفتند : مبارک باشددخترک گفت : دریغا که مراباز در معنی آن شک باشدسالها رفت و شبیزنی افسرده نظر کرد...
xa0xa0xa0 xa0xa0xa0xa0یاران را چه شدxa0.......................... شهریار
-
تاریخ: 1399/8/17 ساعت: 16:26
همدمان یارب کج
کارو
-
تاریخ: 1399/8/17 ساعت: 16:26
گفبم :ای پیر جهان دیده بگو از چه تا گشته ، بدینسان کمرت؟مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟یا که ارثی است تو را از پدرت ؟ناله سر داد : که فرزند مپرس سرگذشت من افسانه پرست آسمان داند و دستم ،که چه سان کمرم ت
سعدی................................غزل
-
تاریخ: 1399/2/3 ساعت: 23:52
واپسین روزهای اسفند ، بر وفق مرادتان برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز چو آتش در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش میفروز چ
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، .................. فریدون مشیری
-
تاریخ: 1399/2/3 ساعت: 23:52
دلتون شاد لبتون خندان نوروزتان پیروزبوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، شاخههای شسته، بارانخورده پاک، آسمانِ آبی و ابر سپید، برگهای سبز بید، عطر نرگس، رقص باد، نغمۀ شوق پرست
بهار ........................... فریدون مشیری
-
تاریخ: 1399/2/3 ساعت: 23:52
بهارم دخترم از خواب برخیز شكر خندي بزن و شوري برانگيز گل اقبال من اي غنچه ي ناز بهار آمد تو هم با او بياميز بهارم دخترم آغوش واكن كه از هر گوشه، گل آغوش وا كرد زمستان ملال انگيز بگذشت بهاران خنده
بهار............................ سهراب سپهری
-
تاریخ: 1399/2/3 ساعت: 23:52
مانده تا برف زمین آب شود. مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر. ناتمام است درخت. زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوک از افق درک حیات. مانده تا سینی ما پر شو
نیلوفر ......................... آرش
-
تاریخ: 1399/2/3 ساعت: 23:52
(ن)-نه تنها در دل من جای داری که در عمق وجودم ریشه داری (ی)-یکی عشقی که ناب بی ریایی که در مهرو وفا افسانه داری (ل)-لب نوشت بسان خنده گل که در هر خنده ات صد غمزه داری (و)- ولی
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت ........هوشنگ ابتهاج
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 11:16
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفتپرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کردخواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمدآتش شوق درین جان شکیبا زد و